باز هم آمده ای. همه جا صحبت از توست. انگار نمی شود تو را، حضورت را و حرفهایت را ندید.
مثل هر سال میخواهم در گوشت آرام بگویم دلم برایت تنگ شده. یک ماه به امید تو بوده ام و با یاد نو شدن با تو.
نزدیک آمدنت که می شود دلم شور می زند که اگر تو نیایی... یا اگر بیایی و من نبینمت به چه امیدی غم هایم را که گاهی شانه هایم توان کشیدنش را ندارد ، قورت بدهم و امسال غم دلتنگی هایم هم بود... برای خیلی چیز ها ، برای خیلی آدمها که می دانند دوستشان دارم، برای
ماهی ها...
و برای کودکی ، دلخوشی های کودکانه که هر وقت یادشان می افتم ته دلم قند آب میشود ، میخندم و برایشان دست تکان می دهم.
***
نمی دانم این چند وقت چه بر سرم آمده ... چه روزهایی که پشت سر گذاشته ام.... ولی میدانم که تو آمده ای با همان هدیه ی سپید، با همان نگاه صورتی .
نگاهت را حس میکنم .آن وقت دلم میخواهد چشمهایمان را با هم ببندیم و آرزو کنیم برای هم که لبخندمان یادمان باشد . همیشه!
